تجربه گرافی

تجربه نگاشت ها

تجربه گرافی

تجربه نگاشت ها

ترجمه کتاب ترجمه مقاله ترجمه

ستــاد استقــبال

دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۱۸ ب.ظ


این چند روز درگیر ستاد استقبال از دانشجویان جدیدالورود دانشکده بودم ، این تجربه از اون تجربه های بسیار نابی بود که خیلی دوستشون دارم.

برخورد با دانش آموزانی که تازه قدم به دنیای تحصیلات آکادمیک می گذارن و آشنا شدن با دنیای اون ها

 برای من خیلی شگفت انگیز بود ، خصوصا یادآوری خاطرات روزهایی که خودم تازه به تبریز قدم گذاشته بودم و نه جایی رو بلد بودم نه کسی رو می شناختم و نه حتی با مردم این دیار هم زبون بودم باعث شد یک بار دیگه همه اتفاقاتی که در این چند سال افتاده رو مرور کنم و یک بار دیگه به دنیای کوچیکی که اطراف خودم ساختم نگاه کنم ، دنیایی که پر از لذت ها ، اشتباهات ، اشتیاق ها و آرزو ها بود و آرزوهایی که جنسشون چند سال پیش با حالا فرق می کرد.

و دغدغه هایی که حالا احساس می کنم با چند سال پیش کاملا متفاوت هستند ، و شخصیتم که در حال شکل گیریه و این گلی که کم کم داره از کوره در میاد ، با وجود همه انحناها و کج و معوجی هاش



کلا این روزها خیلی به این فکر می کنم که اصلا وجود ما برای چیه؟ وجود ما به چه درد این عالم میخوره؟ چه کسی به این بودن محتاجه؟ عزیزانی که فراموش کردن ما براشون چند روز یا چند ماه یا چند سال طول می کشه؟ چی باعث میشه احساس مفید بودن بکنیم؟ آیا واقعا کمال ما در مفید بودنه؟

معنای کمال برای هر کدوم از ما ممکنه تفاوت داشته باشه اما جالبه که هر کس در این عالم به دنبال کماله ، هیچکس از سکون خوشش نمیاد و همه به دنبال این هستند که حرکت بخشی از زندگیشون باشه. کاش بشه بیشتر در مورد کمال تجربه کنم.


عکسی که اول مطلب گذاشتم جلوی کتابخانه دانشکده است ، جایی که خیلی کم بهش سر می زنم ولی بخاطر مسائل مربوط به ستاد استقبال رفت و آمدم به اونجا ییشتر شده بود

چند تا عکس دیگه هم از دانشکدمون ببینید بد نیست






یه عکس هم از مزار شهدای گمنام دانشگاه تبریز ببینید ، شاید یک وقتی درباره اینجا بنویسم



و چند عکس از تبریز زیبای من ، امیدوارم بتونید روزی زیبایی های تبریز رو با چشمان قشنگتون ببینید




راستی اینم املت سحری دانشجویی ما برای روز دحو الارض بود ، آشپزش هم من بودم ، درباره آشپزی های خوابگاه هم یک روز باید بنویسم


نظرات  (۷)

۰۱ مهر ۹۳ ، ۰۲:۳۱ دادا احمد

این متنتان خیلی خوب و صادقانه و به اندازه بود...

اگر کنارتان می نشستم همین حرفهارا با هم می گفتیم و لذت می بردیم

تقریبا احساس کردم پیشتان هستم و دغدغه ی این روزهایتان به من هم منتقل شد

(بابت شلوغ کاری های سر مطلب فروشگاه باید بازم عذرخواهی کنم)

تبریز آمده ام  و انصافا که شهر خوبی است. و بی اغراق مردمان خوبی دارد و شهر بی نقص یا لااقل کم نقصی است

تبریز زیبای "من" را به اعتبار دانشگاه گفتید یا اینکه تبریزی هستید؟

پاسخ:
سلام آقا سید
ارادتمندم
نه تبریزی نیستم ولی انگار تبریز شهر خودم است
۰۱ مهر ۹۳ ، ۰۸:۵۸ کــــلــوخ کلوخ
زندگی جریان داره...
من قبل از دانشگاه بیشتر دانشجوی فعال بودم تا وقتی که دانشجو شدم!!‌این هم از آفت های دل زدگی سیاسی هنری!!
پاسخ:
نه دل زدگی خیلی بده
این روزها حالتون بده انشالله خوب بشه حالتون دوباره نظر بدین
اون قسمت املتش ازهمه بهتربود

۰۲ مهر ۹۳ ، ۱۰:۵۱ دلتنگ گل نرگس
سلام جالب بود!
فکر نمى کردم توى خوابگاه زندگى کنید!
چه جورى مى شه وارد خبرگزارى ایسنا شد؟!
البته فکر کنم من سال بعد بتونم وارد شم.چون فعلا دانش آموزم!
پاسخ:
سلام
چرا فکر نمی کردید؟؟؟؟
انشالله دانشجو که شدید براتون میگم
۰۲ مهر ۹۳ ، ۲۲:۵۰ دلتنگ گل نرگس
نمى دونم!

۰۳ مهر ۹۳ ، ۱۳:۳۱ تاریخ جهان و تقویم تاریخ
دانشگاه تبریز ................... یادش بخیر ..... کنفرانس برق ..... 1382 .....




سلام فکر کردم دانشگاتونو تموم کردین
این عکس دومیه چیه؟
این عکس اولیه اصلا به کتابخونه نمی خوره
پاسخ:
سلام
نه دانشجویم هنوز
پل کابلی تبریز
چرا نمیخوره؟ خب جلوی در کتابخونه است دیگه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی